نامساوی

پرونده اش را زیر بغلش گذاشتند و بیرونش کردند
ناظم با رنگ قرمز و چهره برافروخته فریاد کشید :
بهت گفته باشم ، تو هیچی نمی شی ، هیچی
مجتبی نگاهی به همکلاسی هایش انداخت ،
آب دهانش را قورت داد
خواست چیزی بگوید اما ، سرش را پایین انداخت و رفت
برگه مجتبی ، دست به دست بین معلم ها می گشت
اشک و خنده دبیران در هم آمیخته بود
امتحان ریاضی ثلث اول :
سئوال : یک مثال برای مجموعه تهی نام ببرید
جواب : مجموعه آدم های خوشبخت فامیل ما
ادامه نوشته

خدا از نگاه حکیمانه ملاصدرا!!!!

خداوند بينهايت است و لامكان و بي زمان

اما به قدر فهم تو كوچك ميشود

و به قدر نياز تو فرود ميآيد، و به قدر آرزوي تو گسترده ميشود،

و به قدر ايمان تو كارگشا ميشود،

و به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك ميشود،

و به قدر دل اميدواران گرم ميشود...

پــدر ميشود يتيمان را و مادر.

برادر ميشود محتاجان برادري را.

همسر ميشود بي همسر ماندگان را.

طفل ميشود عقيمان را. اميد ميشود نااميدان را.

راه ميشود گمگشتگان را. نور ميشود در تاريكي ماندگان را.

شمشير ميشود رزمندگان را.

عصا ميشود پيران را

ادامه نوشته