سلطان محمود در سه چیز شک داشت.
یکی این که: فرزند سبکتگین است.
دوم: در حدیث:((العلما عورثت الانبیا))
سوم: در روز قیامت.
شبی در لباس مبدل گردش می کرد.
رسید بر در یک دکان بقالی دید یک طلبه ورق کتابی در دست دارد می آید دم چراغ بقال نگاه می کند و بر میگردد.
گاهی بقال می گوید:((آخوند بس است این همه درس خواندی چه شدی که می آیی این جا دو دقیقه مطالعه می کنی که ملا شوی؟))
سلطان محمود فهمید که این طلبه فقیر است و در منزلش چراغ ندارد که مطالعه کند. این بود که قدری به او پول داد و گفت:(( برو در منزل خود چراغ روشن کن و مشغول مطالعه شو.))
***************************
در همان شب پیغمبر را به خواب دید که به او میفرمود:((ای پسر سبکتگین خدا تو را در دو دنیا عزیز گرداند چنانکه تو وارث من را عزیز گردانیدی.)) با این خواب که سلطان محمود دید هر سه شکش به یقین تبدیل شد و راحت گردید.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 8:52 توسط م. نگارنده
|