حکایت دنیا!!
دنیا خوابی است که اگر آن را باور کنی پشیمان می شوی . . .

دنیا خوابی است که اگر آن را باور کنی پشیمان می شوی . . .

سلام خدا. من خوبم...
چیزی نیست. می بینی که فقط یکم دلم گرفته.
نمی تونم جلوی گریه مو بگیرم. ببخشید نمی خواستم ناراحتت کنم.
آه. اینقدر دلم گرفته که اصلا حوصله هیچیو هیچ کیو ندارم.
دلم میخواد اصلا امشب کسی نیاد خونه. دلم میخواد امشب اصلا تلفن زنگ نخوره. تلویزیون روشن نشه و هیچ کس با من حرف نزنه. امشب حتی حوصله کتابهام رو هم ندارم.
خدایا! امشب من اورژانسی ام. خیلی وضعم وخیمه. واسه من اینو اونو نفرست. خودت بیا. فقط خودت می تونی بیایی و دردمو دوا کنی. فقط خودت هستی که میدونی چه خبره.
خدایا! عزیزم! معبودم!
خیلی بده وقتی آدم احساس می کنه این دنیا واسش خیلی کوچیکه. وقتی احساس می کنه هوا سنگین شده و دیگه نمی تونه نفس بکشه. وقتی احساس می کنه دنیا و آدماش و ... همه و همه فقط اسباب بازی شدند.
خیلی سخته وقتی یه چیزیو می بینه و ناراحت میشه و اشکاش می ریزه و .... بعد می بینه چقدر با همه غریبه بوده! چون بقیه مردم بی تفاوت رد میشند، یا لبخند می زنند، یا آخر احساسشون اینه که میگن آخی طفلی.......!
خدایا! ..........................................
دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت: بله خانوم؟
معلم که از عصبانیت شقیقههاش میزد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن؟ ها؟! فردا مادرت رومیاری مدرسه میخوام درمورد بچه بیانضباطش باهاش صحبت کنم!
دخترک چونه لرزونش رو جمع کرد … بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم … مادرم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن… اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد … اون وقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه … اون وقت … اون وقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم … اون وقت قول میدم مشقامو بنویسم…