اگر عاشق نبودم این چنین پیرم نمی کردی!

اگر عاشق نبودم این چنین پیرم نمی کردی
به این تن، این تن وامانده، زنجیرم نمی کردی

بهشتت را چشیدم، بعد از آن راندی مرا ازخود
اگر بد بودم از اول نمک گیرم نمی کردی

مرا چون آبشاری دیدی از احساس رفتن پر
وگرنه از بهشت خود سرازیرم نمی کردی

خلافت بود حق خائنی چون من؟ خداوندا!؟
از اول کاش اسیر این تعابیرم نمی کردی

شراب تلخ دنیا تشنه تر کرده است جانم را
از این زهر هلاهل کاشکی سیرم نمی کردی

جدایی کار خود را کرده این از چهره ام پیداست
اگر عاشق نبودم این چنین پیرم نمی کردی

سه درسی که می توان از مداد آموخت...

به خدا توکل کن

به او”توکل” کن.
آتشی نمى سوزاند “ابراهیم” را
و دریایى غرق نمی کند “موسى” را

کودکی، مادرش او را به دست موجهاى “نیل” می سپارد
تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش

دیگری را برادرانش به
چاه مى اندازند
سر از
خانه ی عزیز مصر درمی آورد
مکر زلیخا زندانیش می کند
اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند

از این “قِصَص” قرآنى هنوز هم نیاموختی ؟!

که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
و خدا نخواهد
نمی توانند
او که یگانه تکیه گاه من و توست !
پس
به “تدبیرش” اعتماد کن

به “حکمتش” دل بسپار
توکل” کن به او